|
سالیان سال بود که آرزو داشتم مجموعه مطالعات و تعلیماتی را که در محضر اساتید برجسته عرفان و خودشناسی در زمینه بیوگرافی و افکار و اندیشههای مشایخ عرفان و تصوف اسلامی کسب کردهام، به صورت کتابچههایی برای آشنایی نسل جوان و آینده ساز ایران به رشته نگارش درآورم. ولیکن فرصتی دست نمیداد. با اینکه عرفان و خودشناسی مهمترین علاقهمندی این حقیر بوده است، ولی نیازهای جامعه آنقدر زیاد است که حقیقتا نمیدانم در این فرصت کم و انباشتگی مطالب گفتنی، به کدامیک بپردازم و چه بگویم و چه بنویسم که خدا را خوش آید و مردم بخوانند و به کارشان بیاید. گاهی کتابی درباره اعتیاد نوشتم، گاه درباره ایدز و وبا، درباره نظامهای اقتصادی، مکاتب فلسفی، تاریخ، ادبیات، روانشناسی، فناوری اطلاعات و... اما به عرفان و تاریخ تصوف آنقدر که بایسته است، نپرداختهام. گرچه معتقدم که بقیه آن نوشتهها هم نوعی فعالیت عرفانی بوده است. زیرا ما در «کانون آینده نگری ایران» بر این باوریم که همانگونه که «ساتیا سای بابا» به خوبی اشاره میکند، «خدمت به بشریت شاخصترین نوع تمرینات معنوی است.» و «این خدمت میتواند در سه زمینه 1. کاستن از دردهای جسمی انسانها، 2. کاستن از آلام روحی انسانها، و 3. کمک به انسانها برای طی مدارج معنوی صورت پذیرد.» بنابراین هر آنچه تاکنون بدان پرداخته شده، برای فعالان کانون آینده نگری جز انگیزه عرفانی و عشق به بشریت محرک دیگری نداشته است. و این دیدگاه ما نسبت به عرفان، با دیدی که عرفان و تصوف را باعث تخدیر جامعه و رواج عزلت گزینی و بریدن از اجتماع میداند، تباین دارد. بلکه عرفان ما یک «عرفان اجتماعی» است که در این زمینه بیشتر سخن خواهم گفت. به هر روی، در ایام نوروز 86 تصمیمم بر این شد که در این سال فرخنده، قدری هم به علاقهمندی اصلیام بپردازم و کتابچههایی را برای آشنایی هم میهنانم با زندگی و روش و منش و افکار و ایدههای عارفان بزرگ اسلامی تهیه و عرضه دارم و این آثار را به اعضای کمیسیون عرفان و خودشناسی کانون آینده نگری ایران، و همه انسانهای عاشق و حق طلب و معنویت دوست تقدیم نمایم. شاید برخی چنین تصور کنند که در عصر تکنولوژی و اطلاعات چه دلیلی برای پرداختن به احوال گذشتگان وجود دارد، و اینکار را عبث و بیهوده بپندارند. ولی من عمیقا معتقدم اگر عرفان و میراث ارزشمند مشایخ و عرفای قدیم به داد انسان نرسد، در این هنگامه دهشتزا از تاریخ زندگی بشر، جامعه انسانی رو به انحطاط و اضمحلال میرود. ما اگر قدری چشم و گوشمان را باز کنیم، میبینیم که در جهانی زندگی میکنیم که انواع تباهیها و پلشتیها آنرا آکنده کرده، فقر، بیماری، جنگ و خشونت افسارگسیخته، فساد و فحشا، اعتیاد، بحرانهای روحی و روانی و... همه و همه دست به دست هم دادهاند که انسان را در سراشیبی سقوط قرار دهند. در این میان، همه میپرسند که «چه باید کرد؟!» پاسخ ما آیندهنگرها به این سوال این است که برای جلوگیری از این روند نافرخنده، تنها «بازگشت به معنویت» و «بازشناسی هویت انسانی» چاره کار است. عرفان اسلامی از پتانسیلی بسیار قوی برخودار است که بتواند عشق، محبت، آگاهی، خردورزی و مثبت اندیشی را به انسان هدیه دهد و او را به «جذبه الهی» برساند، و فردای روشنی برای او تضمین کند که دیگر هیچ شباهتی به گذشتههای تیره و ناکام او نداشته باشد. رسیدن به یک جامعه بشری سالم، پویا و پر از مهر و مدنیت، آرمان هر انسان آینده نگر است. و این آرمان جز از طریق اشاعه و گسترش اندیشههای معنوی و انسانی در جامعه بشری امکانپذیر نیست. عرفا با بهره گیری از هنر و ادبیات قصد دارند که «پیام عشق» را به گوش ما برسانند. هر سخنی که از دهان شیخی برمیآید و هر صفحهای که عارفی مینویسد، گوییا نامه و پیام خداوند به ماست، و دعوتی است برای بازگشت ما به اصل خویش. ما گاهی این پیامها را دریافت میکنیم، ولی بیتوجه از کنارشان میگذریم. صد نامه فرستادم، صد راه نشان دادم یا نامه نمیخوانی، یا راه نمیدانی!... و هر روز ما بیهوده و به بطالت میگذرد و ایام یکی پس از دیگری سپری میشود و ما هنوز هیچ کاری برای پیشرفت معنویمان نکردهایم. هنگام سپیده دم خروس سحری دانی که چرا همیکند نوحه گری؟ یعنی که نمودند در آیینه صبح کز عمر شبی گذشت و تو بیخبری! ما با ندانم کاری، روح و روان خود را به انواع پلشتیها آلوده کردهایم. وقت آنست که شستشویی کنیم و به خرابات قدم بگذاریم. امیدوارم سری کتابهای «عارفان آینده نگر» بتواند تا حدود زیادی پیام عرفای بزرگ را به نسل امروز منتقل کند. چرا که به دلیل تحول و دگرگونی در زبان فارسی در طول چندین قرن، مطالعه و فهم متون کلاسیک عرفانی برای اغلب مردم و خصوصا جوانان ما بسیار دشوار است و لذا نسبت به آن بیعلاقگی نشان میدهند. به همین دلیل، قصد بر آن داریم که در این سلسله کتابها، به زبانی امروزین پیام عارفان قدیم را ارائه دهیم، و سعی بر اینست که این کتابها جنبه تاریخنگاری صِرف پیدا نکرده و در خلال پرداختن به بیوگرافی مشایخ بزرگ، مباحث مختلف فرهنگی و اجتماعی مورد نیاز جامعه را نیز مطرح کنیم. «تا چه قبول افتد و چه در نظر آید...!»
+ نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 20:2  توسط رامین ناصح
|
شیخنا و مولانا ابوسعید حسن بن ابیالحسن یسار بصری (قدس الله روحه) از چهرههای بسیار مهم، ارزشمند و تاثیرگذار در تاریخ تصوف اسلامی شمرده میشود. از او که مرید و سرسپرده حضرت علی (ع) بوده، معمولا با عنوان پایهگذار و سرسلسله تصوف اسلامی یاد شده است. بزرگمردی است خوزستانی الاصل که اگر بخواهیم همه ابعاد شخصیت و زندگیش را بشکافیم میبایست مجلداتی بسیار به آن اختصاص دهیم. فی الواقع نمیتوان درباره تاریخ عرفان و تصوف اسلامی سخن گفت و از نقش بارز حسن بصری در این زمینه یاد نکرد. تاریخ عرفان مصطلح، مانند کلام، از حسن بصری آغاز میشود. حسن بصری متولد سال 21 یا 22 هجری[1] و متوفی در 110 هجری است. عمری نزدیک به 90 سال داشته و بیشتر عمرش در قرن اول هجری گذشته است. حسن بصری البته به نام «صوفی» خوانده نمیشده است، از آن جهت جزء صوفیه شمرده میشود که اولا کتابی تألیف کرده به نام «رعایة حقوق الله» که میتواند اولین کتاب تصوف شناخته شود. نسخه منحصر بفرد این کتاب در اکسفورد است. نیکلسون مدعی است که: «اولین مسلمانی که روش حیات صوفیانه و حقیقی را نوشته حسن بصری است، طریقی که نویسندگان اخیر برای تصوف و وصول به مقامات عالیه شرح میدهند: اول توبه و پس از آن یک سلسله اعمال دیگر... که هر کدام باید برای ارتقاء به مقام بالاتری به ترتیب عملی شود.» ثالثا بعضی از حکایات که نقل شده است، میرساند که حسن بصری عملا جزء گروهی بوده است که بعدها نام متصوفه یافتند.[2] وی را اغلب شرح حال نگاران، از زمره «تابعین» برشمردهاند. در ادبیات علمای سلف، «صحابی» به کسانی اطلاق میشود که در حال مسلمان بودن، پیامبر (ص) را دیدهاند و یا در زمان او زیستهاند. (حتی در دوره کودکی خویش)[3] و «تابعین» به کسانی گفته میشود که اصحاب پیامبر را دیده باشند. خود حسن بصری میگوید که: «من هفتاد تن از اصحاب جنگ بدر را دیدهام که جز پشمینه، جامه دیگری نداشتند.»[4] در فضیلت صحابه و تابعین احادیث و روایات فراوانی نقل شده است، از جمله از قول پیامبر اکرم (ص) آمده است که: «خیر الناس قرنی، ثم الذین یلونهم، ثم الذین یلونهم»[5] (بهترین مردم همعصران منند. سپس کسانی که بعد از آنها میآیند؛ و سپس کسانی که بعد از آنها میآیند.) و در روایت حضرت علی (ع) از قول پیامبر آمده است: «طوبی لمن رآنی او رای من رآنی.»[6] (خوشا به حال کسی که مرا دیده باشد، یا با کسانی را که مرا دیدهاند، دیدار کرده باشد.» مع الوصف، طبق روایاتی که ابن سعد، ابن خلکان و شیخ عطار نیشابوری در شرح حال حسن بصری آوردهاند، وی در زمره صحابیان قرار میگیرد. شرح حال حسن در تذکره الاولیاء با عبارت «آن پرورده نبوت...» آغاز شده است، و در چند سطر پایینتر آمده است که مادر وی از موالی (کنیز آزاده شده) ام سلمه همسر گرامی پیامبر (ص) بود، و چون مادرش به کار مشغول میشد، حسن گریه میکرد. ام سلمه سینه در دهانش مینهاد و چون میمکید، چند قطره شیر بیرون میآمد. عطار تصریح کرده است: «چندان هزار برکات که حق از او پدید آورد، همه از اثر شیر ام سلمه بود.»[7] شیخ عباس قمی نیز این روایت را تایید کرده است.[8] باز هم عطار نیشابوری روایت دیگری نقل کرده مبنی بر اینکه حسن کودک بود، روزی از کوزه پیامبر(ص) در خانه ام سلمه آب خورد. پیامبر از ام سلمه پرسید این آب را چه کسی خورد؟ پاسخ داد: حسن. فرمود: «به اندازهای که از این آب نوشید، علم من به او سرایت میکند.«[9] و در روایت سوم آورده است: روزی پیامبر به خانه ام سلمه آمد. حسن را در کنار او نهادند. پیامبر او را دعا کرد و هر چه یافت، از برکات دعای او یافت.[10] با این حال، ابن حجر عسقلانی در کتاب معتبر الاصابه که جامعترین منبع برای شناخت صحابه است، حسن بصری را جزء آنان نیاورده است. (و به همین گونه سایر شرح حال نگاران.) ولی ابن حجر در شرح حال پدر وی میگوید که «یسار پدر حسن بصری زمان پیامبر را درک کرده است و آوردهاند که حسن در اواخر خلافت عمر زاده شد.» [11] حسن در «وادی القری» بزرگ شد و سپس در سال 37 هجری به مدینه بازگشت و در سال 38 به بصره رفت. حسن به مدت سه سال در جنگهای کابل، اندقان، زابلستان در شرق ایران تا سال 43 هجری شرکت داشت. پس از آن به بصره بازگشت و در آنجا مستقر شد.[18] حسن سمت قضاوت یافت ولی در ازای قضاوت مزد نمیگرفت.[19] سپس استعفا داد. همچنین وی مدتی را –که نمیدانیم در کدام سالها بوده- به تجارت گوهر (جواهرات) اشتغال داشت و او را «حسن لوءلوئی» میگفتند و سفرهایی تجاری به روم داشت و با امیران و وزیران قیصر داد و ستد میکرد.[20] حسن اغلب در دوره حکمرانی ظالمانه خلفا و والیان اموی، از آنان دوره میجست تا که در دوره عمر بن عبدالعزیز (سال 99 تا 101 هجری) که عادلترین خلیفه اموی و حاکمی اصلاح طلب شناخته شده و به عمر بن خطاب تشبیهش کردهاند[21]، حسن از اعتزال سیاسی و دوری از خلفا دست برداشت و پیداست که این عمر بن عبدالعزیز بود که رابطه با او را آغاز کرد.[22] حسن بصری در آن ایام در اوج منزلت دینی و علمی و اجتماعی بود. در اینجا نامههای بسیاری برجای مانده است که حسن بصری به عمر بن عبدالعزیز نوشته و در آنجا وی را اندرز داده و نصیحت کرده است. بخش بزرگی از این نامهها را ابن الجوزی در کتابش موسوم به سیره عمر بن عبدالعزیز و کتاب دیگرش آداب الحسن البصری آورده است.[23] حسن بصری در این نامهها به عمر بن عبدالعزیز، به نصایح عمومی اکتفا میکند. بدون اینکه درباره حوادث جاری یا افراد خاص زمانش موضع معینی بگیرد. شعار حسن بصری این بود که: «نه قیام علیه حکومت» و نه «کتمان نظر درباره حکومت»[24] بنابراین میتوان وی را از حیث سیاسی، یک فعال اصلاح طلب و طرفدار مشی مبارزه مسالمت آمیز نامید که در عین اینکه از قیام و شورش به دلایل مختلف حمایت نمیکند[25]، در عین حال بدون پرده پوشی و ترسی، خلفاء اموی را به نقد میکشد. انتقاد او از «معاویه» نخستین خلیفه اموی این بود که وی چهار خطای بزرگ در حق امت اسلامی مرتکب شد. به گفته حسن بصری، چهار عیب در معاویه بود که حتی اگر یکی از آنها را هم میداشت، باز گرفتار بود: 1. گرفتار کردن مردم به دست مشتی سفیه و جانی، در حالی که اصحاب کبار پیامبر (ص) و افراد شایستهای وجود داشتند. 2. جانشین کردن فرزند نابکارش یزید، 3. زیاد بن ابیه را به ابوسفیان نسبت داد و او را برادرش خواند. 4. حجر بن عدی (از یاران و مخلصان حضرت علی(ع) را به ناحق کشت.»[26] باید گفت صراحت حسن بصری در نقد دستگاه حاکمه، تنها در فضای سیاسی آزاد دوران عمر بن عبدالعزیز نبوده است. در دوره خلاقت یزید بن عبدالملک در سال 103 هجری، هنگامی که ابن هبیره استاندار عراق شد و خراسان را نیز زیر فرمان گرفت، حسن بصری و ابن سیرین و شعبی را احضار کرد و به آنان گفت: «یزید بن عبدالملک خلیفه خداوند است که او را بر بندگانش گمارده و از آنان پیمان گرفته که مطیع او باشند و از ما نیز پیمان گرفته که مطیع او باشند و از ما نیز پیمان گرفته که فرمانش را بشنویم و اطاعتش کنیم و من مطیع اوامر او هستم. نظر شما چیست؟» وقتی که حجاج در «واسط» کاخی ساخت، حسن بصری را برای تماشای آن دعوت کرد. حسن به سختی حجاج را مورد حمله قرار داد.[28] همچنین وی در تدریس خود مرتبا از خلفای بنی امیه و یزید بن مهلب انتقاد میکرد و آشکارا میگفت که یزید و بنی امیه گمراهانی دیوصفتند که باید از آنان احتراز کرد.[29] [1]. دکتر عبدالرحمن بدوی میگوید قول درست همان سال 22 هجری است زیرا در روز کشته شدن عثمان، حسن 14 سال داشت. (تاریخ تصوف اسلامی /184) بدوی به محمد بن حبیب، المحبر /378 ارجاع میدهد. [2]. مطهری، خدمات متقابل اسلام و ایران /561-562. [3]. نگارنده به دلایل عدیده این تعریف را که فاقد استناد به کتاب و سنت است، قبول ندارد و «اصحاب پیامبر» را مترادف با «یاران پیامبر» و شامل عده معدودی میداند. با توجه به فضایلی که برای صحابه ذکر شده، امثال معاویه و عمرو عاص و مروان حکم و مانند آنها نمیتوانند صحابی تلقی شوند. در این باره در جای خود، مستندا و به تفصیل خواهم نوشت. [4]. مستملی، شرح تعرف 1/61؛ سهروردی، عوارف المعارف /24؛ زرین کوب، ارزش میراث صوفیه /42. [5]. هجویری، کشف المحجوب /99. [6]. عطار، تذکره الاولیاء /207. [7]. عطار، تذکره الاولیاء /29؛ ابن سعد، طبقات 7/157؛ ابن خلکان، وفیات الاعیان 1/354؛ بدوی، تاریخ تصوف اسلامی /184. (متن از منبع اول است) [8]. قمی، تتمه المنتهی /2295-2296 و 2690؛ نیز ر.ک. سید مرتضی، الامالی 1/.152 [9]. عطار، تذکره الاولیاء /29. و با اندکی اختلاف در لفظ: بناکتی، تاریخ /130. [10]. همانجا [11]. ابن حجر، الاصابه 3/677-678 [12]. ابن اثیر، تاریخ کامل 4/1523؛ ابن خلکان، وفیات الاعیان 2/70؛ قمی، تتمه المنتهی /2160؛ معین، فرهنگ فارسی 5/460. [13]. عطار، تذکره الاولیاء /29.. [14]. بدوی، تاریخ تصوف اسلامی /183. [15]. ابن خلکان، وفیات الاعیان 1/355. [16]. ابن خلکان، وفیات الاعیان 1/354. [17]. ابن خلکان، وفیات الاعیان 1/354؛ ابن حجر، تهذیب التهذیب 1/481؛ قمی، تتمه المنتهی /2295. [18]. بدوی، تاریخ تصوف اسلامی /184. [19]. ابن سعد، طبقات 7/172. [20]. عطار، تذکره الاولیاء /30. [21]. ر.ک. خالد محمد خالد، «معجزه الاسلام عمر بن عبدالعزیز» در کتاب خلفاء الرسول. [22]. بدوی، تاریخ تصوف اسلامی /186. [23]. ر.ک. ابن الجوزی، سیره عمر بن عبدالعزیز /121و124و126، آداب الحسن البصری /56-56.؛ ابن عبدربه، عقد الفرید 2/33؛ ابونعیم، حلیه الاولیاء 2/132-140. [24]. بدوی، تاریخ تصوف اسلامی /188. [25]. ر.ک. ابن سعد، طبقات 7/163-÷164. [26]. طبری، تاریخ 2/143-146. [27]. مسعودی، مروج الذهب 2/204؛ ابونعیم، حلیه الاولیاء 2/149-150؛ ابن خلکان، وفیات الاعیان 2/70. [28]. ر.ک. طبری، تاریخ 2/1400-1401؛ ابن الجوزی، الحسن البصری /63؛ ابن مرتضی، المنیه و الامل /14؛ سید مرتضی، الامالی 1/112. [29]. فاروقی، سرنوشت انسان در تاریخ ایران /167.
+ نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 20:1  توسط رامین ناصح
|
حسن بصری از دید همه عارفان و اهل طریقت در فرقههای مختلف اسلامی، اعم از شیعه و سنی مورد احترام و تکریم قرار دارد. لیکن برخی متشرعه شیعه و مخالفان تصوف او را منحرف دانسته و معتقدند وی با حضرت علی (ع) درباره شرکت در جنگ جمل مباحثه و اختلاف نظر داشته است. و حضرت علی او را سامری امت لقب داده و یا نفرین کرده است![1] صرفنظر از اینکه در منابع معتبر و دست اول چنین روایتی نیامده است، و متن این مباحثات برای کسی که روح تاریخ اسلام را درک کرده باشد، بیشتر به افسانه میماند، دهها روایت موثق مبنی بر عشق و ارادت حسن بصری نسبت به اهل بیت، از جمله حضرت علی، فاطمه زهراء، امام حسین، امام سجاد (ع) و... بر چنین روایتی مهر ابطال میزند.[2] از دید تمام مسلمانان عرفان مآب، حسن بصری خرقه خود را مستقیما از حضرت علی (ع) دریافت نموده است و مستندات تاریخی نیز این امر را تایید میکند. مرحوم نور علی الهی رهبر طریقت شیعه «اهل حق» نیز حسن بصری را از «اصحاب سر» حضرت علی (ع) میداند و مینویسد: «در هر دوران، فقط توسط امام وقت، به قلیلی از یاران محرم، آن هم به هر یاری تا حدی که اقتضا داشته باشد، بیان سر مزبور شده است. کما اینکه حضرت علی (ع) به کمیل بن زیاد نخعی و سلمان پارسی و اباذر و مقداد و حسن بصری و چند نفر دیگر موسوم به «اصحاب سر» بر حسب استعداد هر یک اظهار فرموده است.»[4] حسین نصر مورخ شیعی معاصر نیز مینویسد: «در زمان حیات امامان شیعه، تماس بسیار نزدیکی بین ایشان و برخی از اکابر مشایخ صوفیه دوران اول وجود داشت. حسن بصری و اویس قرنی از مریدان حضرت علی (ع) بودند. ابراهیم ادهم، بشر حافی و بایزید بسطامی با حلقه معنوی حضرت امام جعفر صادق (ع) اتصال داشتند و معروف کرخی از اصحاب نزدیک حضرت امام رضا (ع) بود. بعلاوه صوفیان اولیه قبل از اینکه «صوفی» نام گیرند به «زهاد» مشهور بودند و بسیاری از آنها با امامان شیعه ارتباط داشتند و در زندگی زاهدانه خویش از ایشان پیروی میکردند.»[5] بدر تقی زاده انصاری محقق شیعی معاصر نیز شرح حال حسن میگوید: «عارف دل آگاه، ... برخی از علوم را از انس بن مالک یاد گرفت و از محضر 70 تن از اصحاب جنگ بدر کسب فیض کرد. زهد و تقوای او در طول ایام زندگی پربرکتش زبانزد راهیان طریق الی الله بوده است. عرفای بزرگ ایران از حسن بصری در آثار خود به تیکی یاد کرده و او را الگوی زهد و تقوا معرفی کردهاند. به دلیل مصاحبتهایی که حسن بصری با حضرت مولی الموحدین علی (ع) داشته، او را مرید آن حضرت میدانند...»[6] یونس بن عبید میگوید: از حسن بصری پرسیدم تو گاهی میگویی: قال رسول الله... در حالیكه آن بزرگوار را ندیدهای، گفت فرزند برادرم، از چیزی سوال كردی كه تاكنون كسی از من نپرسیده بود، و اگر نبود حرمتی كه تو در پیشم داری هرگز پاسخ نمیگفتم. ما در روزگاری زندگانی میكنیم كه میبینی (زمان حجاج بن یوسف)، هرگاه شنیدی كه میگویم: "قال رسول الله" بدان سخنی است كه از علی بن ابیطالب (ع) نقل میكنم. نهایت روزگار به گونهای است كه نمیتوانم صراحتا علی (ع) را یاد كنم.[8] نیز نقل است که ابومسلم گفت که بیرون آمدم با حسن بصری و انس بن مالک تا به در خانه ام سلمه ، پس انس به در خانه نشست و من با حسن بصری داخل خانه شدیم و سلام کردیم، ام سلمه گفت : به چه کار آمده ای ای حسن؟ گفت: به جهت آن که حدیثی که در شان حضرت امیرالمومنین علی (ع) از حضرت رسول (ص) شنیده باشی، از تو بشنوم. پس ام سلمه گفت: شنیدم که رسول خدا گفت به امیرالمومنین: یا علی! نیست بندهای که ملاقات کند خدا را روز قیامت با انکار محبت تو، مگر آن که باشد ملاقات او چون ملاقات بت پرستی مر خدای را. ابومسلم گوید: پس شنیدم که حسن گفت: «الله اکبر؛ اشهد ان علیا مولای و مولی المومنین»[9] وی درباره دخت گرامی پیامبر (ص) میگوید: «در این امت، عابدتر از فاطمه علیهاالسلام نیامده است، آنقدرنماز و عبادت را ادامه میداد که پاهایش ورم میکرد.»[10] حسن روایات متعددی را در فضیلت فاطمه زهرا نقل کرده که در منابع روایی موجود است.[11] بخشی از نامه نگاریهای حسن بصری و امام حسن مجتبی (ع) را هجویری آورده که حکایت از ارادت و علاقهمندی حسن بصری به امام حسن دارد.[12] بناکتی نیز در شرح حال حسن آورده است: «او را ارادت به امیرالمومنین علی کرم الله وجهه بود، و گویند به حسن بن علی رضی الله عنهما»[13] حسن بصری همچنین با امام علی بن الحسین زین العابدین (ع) دوستی و نسبت به او ارادت وافر داشت و زهد و تقوا و شکوه و عظمت امام هنگام طواف خانه کعبه، آنچنان چشم او را خیره کرده بود که بیاختیار به پای او بوسه میزد.[15] [1]. ر.ک. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه 4/95؛ طبرسی، الاحتجاج 1/402-403؛ قمی، تتمه المنتهی /2296. [2]. شیخ عباس قمی که خواسته بین این دو جمع کند، آورده است که برخی علمای شیعه امامیه گفتهاند که حسن در آخر کار دوستدار اهل بیت گشته!. (تتمه المنتهی، /2296). [3]. تابنده، «نکاتی درباره حسن بصری»، وبسایت سلطانعلیشاهی. [4]. الهی، برهان الحق /17. [5]. نصر، «تشیع و تصوف»، در سایت پرس و جو (www.porsojoo.com) [6]. تقی زاده انصاری، علی بزرگمرد جاودانه تاریخ /796. [7]. اعظم کاکوئی، مقتدای عارفان در نگاه خانم پیامبران /79، بنقل از الاستیعاب ابن عبدالبر. [8]. مزی، تهذیب الكمال 6/124؛ ابن حجر، تهذیب التهذیب 3/266 (حاشیه) [9]. صدوق، الامالی /315و392. [10]. مجلسی، بحار الانوار 43/84. [11]. برای نمونه ر.ک. متقی، کنز العمال 2/99؛ قندوزی، ینابیع الموده /174؛ هاشمی، فاطمه زهرا در کلام اهل سنت 1/118و122و312-313. [12] . ر.ک. هجویری، کشف المحجوب /86-87. [13].. بناکتی، تاریخ /.130. [14]. الهامی، امامان اهل بیت از دیدگاه اهل سنت /262-263 بنقل از مقتل الحسین تالیف علامه ابوالموید موفق بن احمد. [15]. کربلایی، روضات الجنات 3/28-29؛ شیبی، همبستگی میان تصوف و تشیع /155؛ الهامی، امامان اهل بیت از دیدگاه اهل سنت /290-292.
+ نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 20:0  توسط رامین ناصح
|
به حسن خلق و وفا کس به یار ما نرسد ترا در این سخن انکار کار ما نرسد! شیخ حسن بصری بیش از هر چیز به واسطه اخلاق نیکو و سیرت پسندیدهاش شهرت یافته و محبوب قلبهای عارفان و سالکان شده است. ویژگیهایی چون علم و دانش، فتوت و جوانمردی، زهد و پارسایی، تواضع و فروتنی، فصاحت و بلاغت و... در او جمع بود. ابن خلکان او را «مجموعهای در فتون علم و زهد و ورع و عبادت» معرفی میکند.[1] درباره علم و دانش حسن بصری باید گفت که «آفتاب آمد دلیل آفتاب!» سخنان و مواعظی که در سیره، تاریخ، حدیث، تفسیر، فقه، عرفان، و... از حسن باقی مانده، گویای اشراف او به علوم مختلف دینی است. محیی الدین ابن عربی ضمن نامبردن از علمای این امت که احوال رسول خدا (ص) و اسرار علومش را برای این امت حفظ کردهاند، از حسن بصری و مالک بن دینار در ردیف حضرت علی، سلمان فارسی و ابن عباس (ع) نام برده است.[2] هجویری نیز گوید: «وی را قدری و خطری بزرگ است به نزدیک اهل این علم (تصوف) بلکه کلیه علوم.»[3] درباره جوانمردی او همین بس که –چنانکه دکتر زرین کوب تصریح میکند-: «نه فقط صوفیه علی بن ابیطالب و سلمان فارسی را از فتیان و مخصوصا علی را شاه مردان و فتی مطلق شمردهاند، بلکه حسن بصری را نیز «سید الفتیان» (آقای جوانمردان) خواندهاند و در باب جوانمردی اقوالی از او و از دیگر متصوفه نقل کردهاند.»[4] ترك وابستگی و عدم اسارت در چنگال مال و مقام مادّی یك نوع آزادگی به انسان می دهد كه هیچكس –مخصوصاً رهبران اجتماع- قادر نخواهد بود بدون آن اهداف خویش را پیش ببرد. زیرا یكی از خطراتی كه همه رهبران سیاسی و مذهبی را در نیمه راههای زندگی تهدید میكند، این است كه در مسیر نهضتهای در نیمه راه، غالباً با یك سلسله امكانات مادّی برای شخص خود برخورد می كنند كه اگر روح دنیاپرستی بر آنها غلبه كند، همانجا متوقّف میشوند و همه چیز برای آنها خاتمه یافته است و تمام اهداف آنها عقیم می ماند. امّا اگر بی اعتنا و وارسته و پارسا باشند، به سرعت بر تمایلات و وساوس نفسانی فائق آمده و به پیش میروند. زهد همیشه با نفی تجمّل پرستی همراه است و همین امر موجب میشود كه منابع و ثروتهای جامعه در مسیر زندگی اشرافی و تجمّل پرستی و هوسهای كاذب عدّهای محدود به كار گرفته نشود و به جای آن در مسیر عمران و آبادی و منافع تودههای اجتماع به كار رود. همچنین در جوامعی كه هنوز به رشد اقتصادی ایده آل نرسیده اند، زهد و وارستگی پیشوایان سبب میشود كه محرومان دچار احساس حقارت نشده و زندگی خود را شبیه زندگی پیشوایان احساس كنند و خود را در كنار آنها و آنها را در كنار خود ببینند و شخصیت معنوی آنها نابود نشود و در نتیجه بتوانند به حقوق واقعی خود برسند.[5] حسن بصری از زمره «زهاد ثمانیه»[6] و معروفترین زاهدان و پارسایان عصر خویش به شمار میرود. مرحوم دکتر زرین کوب میگوید: «حسن بصری در عصر خویش سرآمد زاهدان بود و بسیاری گنهکاران بر دست او توبه کردند و به زهد گراییدند. از آن جمله، نام حبیب عجمی را میتوان یاد کرد که گویند رباخوار بود و به دست حسن توبه کرد، اما بعد از توبه در زهد و تقوی سرآمد اقران شد و سخنان منسوب به او حکایت دارد از استغراق تام او در ذکر خدا.» [7] همو در جای دیگر تصریح میکند که وی «در رفتار و گفتار خویش، خاکساری و فروتنی زاهدانه کم نظیری نشان میداد.«[8] در فصل بعد، سخنان و آموزههای حسن بصری درباره زهد را مفصلا نقل میکنیم. و اما فصاحت و بلاغت: از ابوعمرو بن العلاء نقل شده که گفته است: «ندیدم فصیحتر از حسن بصری و حجاج بن یوسف ثقفی» گقتند: «از این دو کدام فصیحتر بودند؟» گفت: «حسن.»[10] حجاج خود به این واقعیت اعتراف کرده است و میگوید: «سخنورترین مردم بصره، حسن بصری است که هرگاه بخواهد داد سخن میدهد و هر گاه بخواهد، خاموش میشود.»[11] امام غزالی میگوید: «حسن بصری از نظر فصاحت و بلاغت شبیه ترین مردم به انبیاء بود و از نظر طریق و روش نزدیکترین مردم به اصحاب پیامبر(ص).»[12] و برخی، این کلام را به امام محمد باقر (ع) نسبت دادهاند. نیز نقل است حضرت علی (ع) به محل سخنرانی وی آمد و سخن او را شنید و فرمود: «این جوان، شایسته سخن است.»[13] [1]. ابن خلکان، وفیات الاعیان 2/69. [2]. ابن عربی، فتوحات مکیه 2/571. [3] . هجویری، کشف المحجوب /103. [4]. زرین کوب، ارزش میراث صوفیه /170. [5]. در جای دیگر تفاوت زهد را با فقر و بیچیزی آوردهام. و حکایت دو درویش را ذکر کردهام که اولی متمول بود و صاحب کاخ و مکنت، و دومی فقیر و بیچیز. معهذا پس از جریاناتی، سرانجام معلوم شد که اولی دلبستگی به دنیا ندارد، ولی دومی شدیدا دلبسته همین مال اندک خود است. (ر.ک. ناصخ، در حریم عشق /13-15، دغدغههای انسان آینده نگر 1/200). [6]. زهاد ثمانیه در اصطلاح علمای رحال عبارتند از: ربیع بن خیثم، هرم بن حیان عبدی، اویس قرنی، عامر بن عبدقیس، عبدالله بن ثوب، مسروق بن اجدع، حسن بصری و اسود بن یزید. (ر.ک. دهخدا، لغتنامه 8/11476) [7]. زرین کوب، ارزش میراث صوفیه /53. [8]. زرین کوب، ارزش میراث صوفیه /47. [9]. عطار، تذکره الاولیاء /34. [10]. جاحظ، البیان و التبیین 1/146؛ ابن خلکان، وفیات الاعیان 1/354. [11]. جاحظ، البیان و التبیین 1/304 و 2/226. [12]. زرکلی، الاعلام 1/266. [13]. عطار، تذکره الاولیاء /33-34. داستان را مفصل آورده.
+ نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 19:59  توسط رامین ناصح
|
حسن در ارتباط با نکوهش دنیا، دعوت به حداقل بهره مندی از آن و بهره وری از مواهب آن از راه فقر و پرهیزکاری و پارسایی، نموده و در این راستا نمونه هایی از زندگی پیامبران را ارائه می کند:"اما محمد(ص) از شدت گرسنگی سنگ بر شکم می بست. اما موسی(ع) از بس علف می خورد پوست شکمش به سبزی گرائیده بود و به قدر خوراک روزانه و رفع گرسنگی از خداوند می خواست. و اگر بخواهم از عیسی بن مریم (ع) پیروی کنم باید که سه برابر او زهد ورزم که او سیره ی زندگی شگفتی داشت. همو بود که می گفت: خوراکم گرسنگی، شعارم ترس از خدا، پوشاکم پشم، چهارپایم دوپایم، چراغم نور ماه،گرم پوشم خورشید، میوه و سبزی ام آنچه از زمین روید و درنده و چرنده خورند، روز را شب می کنم و چیزی ندارم و کسی هم بی نیازتر از من نیست، اگر بخواهم به سلیمان بن داود (ع) اقتدا کنم، او نیز زندگی شگفتی داشت: خود نان جو می خورد و خانوادهاش را خشکه میخوراند و به مردم آرد سفید گندم میداد، شب که میشد پاره پلاسی می پوشید و دست بر گردن مینهاد و تا صبح میگریست، نان خشک میخورد و پوشاک موئی بر تن داشت... پس از آن، شایستگان راه و رسمشان را پیروی میکردند و رنج را میپذیرفتند و عبرت میآموختند و میاندیشیدند و در مدت کوتاه عمر صبر می کردند.[1] ونیز یادآور می شود که «محمد(ص) در دنیا خشتی بر خشت و چوبی روی چوب نگذاشت»[2] یعنی خانهای نساخت. این دعوت به زهد در نامه پندآمیزی که حسن به تقاضای عمربن عبدالعزیز برای وی نوشت نیز آمده است.خلیفه به او نوشت که «مرا موعظه کن» و حسن برایش نوشت:«اما بعد! آنچه در راس مصالح تو و زیردستانت می باشد، زهد با یقین و یقین با اندیشه و اندیشه با گرفتن عبرت است و آن هنگامی است که در امر دنیا اندیشیدی و آن را شایسته ندیدی که خودت را به آن بفروشی و نفس خود را شایسته آن یافتی که با خفت و خواری دنیا گرامیش داری، همانا که دنیا دار بلا است و منزل غفلت و فراموشی می باشد».[3] حسن بصری معتقد است که این حسابرسی نفسانی باید با مراجعه به قرآن و ارزیابی کردارش با اوامر و نواهی قرآن باشد،وی می گوید:«خدای بیامرزد مردی را که با قرآن خلوت کند و نفس خویش را بر آن عرضه بدارد،اگر با قرآن سازگار باشد خدایش را سپاس گوید و از او توفیق بیشتر خواهد و اگر با قرآن ناسازگار بود،خوبش را سرزنش کند و توبه نماید و این حسابرسی را زود به زود انجام دهد».[5] بر انسان واجب است که پیش از اصلاح عیوب دیگران به اصلاح عیب خویش آغاز کند، حسن میگوید: «احدی شایسته رسیدن به حقیقت ایمان نیست که با وجود عیبی در خود، مردم را از آن عیب باز دارد، و به اصلاح عیوب مردم آغاز نکند تا که از اصلاح عیب خویش شروع کند که اگر چنین کرد عیبی درست نشود مگر در خویش عیب دیگری بیند که باز سزاوار است آن را اصلاح کند، پس هرگاه چنین کند، سرگرم اصلاح عیب خویش است و به عیب جوئی از دیگران نمی رسد. و تو ناظر خیر و شر ذرات اعمالت هستی، پس عمل خوبت را هرچند که ناچیز باشد کوچک نشمار چرا که هرگاه نتیجهاش را بینی خوشحال شوی و عمل بدت را نیز کوچک ندان هرجند که ناچیز باشد که هرگاه نتیجهاش را بینی ناخوش خواهی بود».[6] حسن بصری چنین زهدی را آشکارا و عملا در زندگی خود پیاده کرد و از پذیرش منصب های دنیوی به شدت پرهیز داشت. شاهد برجسته این واقعیت، موضع وی در قبال منصب پیشنهادی قضاوت است: هنگامی که عدی بن ارطاه استاندار بصره بر آن شد تا حسن بصری را به قضاوت گمارد، حسن از بصره گریخت و پنهان شد و به عدی نامه ای نوشت: «اما بعد، ای امیر! همانا آن کس که کاری را ناخوش دارد، شایسته انجام واجب آن نباشد. و همانا سزاوار است که عامل بدون نیت هم بکار گرفته نشود. و همانها را برای این کار که مرا دعوت کردهای، برگزیدهای تو را بس است و به همانها بسنده کن، چرا که در نظر گرفتن آنان و اعتماد بر آنان برای تو بهتر و برای حکومت پشتوانه برتری است.و بدان که خیری در کسی که به کاری خوانده شود و آن را بر خود لازم و واجب ندادن،نیست، پس ای امیر مرا از این کار معاف کن که خدای تو را عافیت دهد و دست از من بردار که خداوند مزد نیکوکار را تباه نسازد».عدی او را معاف نمود و گرامیش داشت و گفت: به خدا سوگند نمیخواستم تو را به آنچه از آن بیزاری، مبتلا کنم.[7] و این جریان دلالت بر اخلاص حسن در زهد در دنیا و بر صداقت او در دعوت مردم به زهد می کند، مخصوصا که منصب قضاوت برجسته ترین مقامی بود که یک فقیه دانشمند می توانست به آن مایل باشد. سپس می بینیم که حسن در این مواعظ، اخلاق مومن راستین را مشخص و معین می کند: اصول اساسی را که به وسیله ی آن فرد مومن رستگار می شود،مشخص کرده می گوید:«هرکس این چهار خصلت را داشته باشد،خداوند آتش را بر او حرام کرده و اورا از شر شیطان پناه داده است:آن کس که به هنگام گرایش نفسانی و ترس از خلق خویشتن دار باشد و به هنگام غلبه ی شهوت و غضب بر خود مسلط بوده دست از پا خطا نکند».[9] از جمله مواعظ او،توصیف کسانی است که به بهشت خواهند رفت: «قلبهاشان اندوهگین است، شر و شوری ندارند، نیازهاشان اندک باشد، نفسهاشان پاک است، سختی دوران کوتاه عمر را صبر کنند تا راحتی ابدی یابند، شب را بیدارند و اشکها بر گونه هاشان روان است و پروردگارشان را صدا می زنند:ربنا،ربنا، در روز بردباران و دانشمندان و پرهیزکاران برجستهای هستند، هرکس بر آنان بنگرد، از شدت زهد بیماررشان پندارد، حال آنکه در آنان بیماری راه ندارد، یا پندارد که اختلال حواس پیدا کردهاند، اینان از بس بیاد آخرت هستند، چنان پریشان و آشفته به نظر می رسند».[10] و مومن را تعریف کرده می گوید:«مومن کسی است که بداند آنچه خداوند فرموده همان است که فرموده. مومن کسی است که بهترین مردم در عمل و خداترسترین آنها باشد که اگر کوهی از مال انفاق کند باز خیالش راحت نباشد، و بر شایستگی و نیکوکاری و بندگیش زیاد نشود مگر که بر جدائی از دنیا بیفزاید و با این همه می گوید: نجات نیابم! و منافق می گوید: مردم زیادند، خدا مرا خواهد بخشید و باکی بر من نیست! در نتیجه عمل را فراموش می کند و از خداوند انتظار بخشایش دارد».[11] پس مومن با چنین توصیفی در حال ترس و به گفته «کی یرکه گارد» در «هول و هراس» زندگی می کند، زیرا مطمئن به نجات نیست هرچند هم که کار خوب انجام دهد. بنابراین نباید چنین نتیجه بگیریم که حسن بصری به لطف الهی معتقد است، لطفی که بدون عمل صالح، و سیله ی نجات است.زیرا حسن بصری در موارد متعددی معتقد به ضرورت اعمال برای نجات فرد می باشد و به همان وعد و وعیدی معتقد است که معتزله می گویند که هرچند که معتزله آنچنان تاکیدی بر این مطلب ندارند. از این مطلب معنای دیگری به ذهن متبادر می شود که در اگزیستانسیالیزم هایدگر و دیگران مطرح است و آن معنای تنهائی و اصالت فرد و مسئولیت بس خطیر مترتب بر آن میباشد.[12] و شگفت آن که سخن حسن بصری در اینجا عینا همان سخنی است که هایدگر دوازده قرن بعد می گوید. حسن بصری گفت:«ای فرزند آدم! همانا که تنها میمیری و تنها در گور میشوی و تنها برانگیخته میشوی و تنها حساب پس میدهی.»[13] «حسن بصری با برادران و پیروان پارسا و پرهیزکارش مانند مالک بن دینار، ثابت بنانی، ایوب سختیانی، محمد بن واسع و فرقد سبخی و عبدالواحد بن زید در خانه اش خلوت می کرد و به آنان می گفت: بیائید و نورافشانی کنید. و با آنان درباره علم الیقین و تباهی اعمال و وسوسه های نفسانی سخن می گفت».[15] وقتی از حسن بصری درباره ی اصحاب رسول خدا(ص) پرسیده شده گفت: «نشانه های خوبی و راستی و درستی و رستگاری در چهره و سراپایشان نمودار بود، پوشاک درشتشان نشانه میانهروی در زندگی بود و رفتار و گفتارشان نشانه فروتنی، راستی عقیده و درستی ایمانشان در عمل خود را نشان می داد، خوراک و شرابشان از روزی حلال بود، با اطاعت از پروردگار خضوع خویش را نشان می دادند، معیلر دوستی و دشمنی شان با افراد، حق و حقیقت بود. با تمام وجود خویش حق [1]. ابونعیم، حلیه الاولیاء 2/137. [2].جاحظ، البیان و التبیین 3/88. [3]. ابن الجوزی، سیره عمر بن عبدالعزیز /124. [4]. جاحظ، البیان و التبیین 3/68 [5]. جاحظ، البیان و التبیین 3/69.. [6]. جاحظ، البیان و التبیین 3/70. [7]. ابن الجوزی، آداب الحسن البصری /54. [8]. ابونعیم، حلیه الاولیاء 2/123. [9]. ابونعیم، حلیه الاولیاء 2/144 [10]. ابونعیم، حلیه الاولیاء 2/151. [11]. ابونعیم، حلیه الاولیاء 2/153. [12]. بدوی، تاریخ تصوف اسلامی /201. [13].. ابونعیم، حلیه الاولیاء 2/155. [14].. ابونعیم، حلیه الاولیاء 2/158. [15].. ابوطالب مکی، قوت القلوب 1/304. [16].. ابونعیم، حلیه الاولیاء 2/152.
+ نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 19:58  توسط رامین ناصح
|
حسن بصری در نامهای که به عمربن عبدالعزیز پس از رسیدن وی به خلافت در سال 99 هجری،نوشت تصویری از پیشوای عادل ترسیم کرده است:«ای خلیفه بدان که همانا خداوند پیشوای عادل را راست کننده هر کژی و دشمن هر ستمگری و بهساز هر تباه کنندهای و نیروی هر ناتوانی و یاری دهنده هر ستم دیده ای و فریادرس هر دردمندی قرر داده است». «ای خلیفه! پیشوای عادل مانند چوپان مهربان شترش می باشد، و دوستی گه برایش یهترین چراگاه را فراهم سازد و آن را از چراگاههای مرگبار دور دارد و از خطر درندگان نگه دارد و از سرما و گرما حفظ کند». «ای خلیفه پیشوای عادل چون پدری است مهربان برای فرزندانش که می کوشد تا در کودکی پرورششان دهد و در بزرگی دانششان آموزد و در طول زندگیش برای بهبود زندگیشان کار می کند و پس از مرگ برای آنان اندوخته می نهد. ای خلیفه! پیشوای عادل همچون مادری است مهربان و بخشنده و دوست نسبت به فرزندش که با رنج او را در شکمش داشت و با سختی و درد او را زائید و در کودکی پرورید و در بیداریش شب زنده داری کرد و با آرامش او آرامش یافت،زمانی بلند شیرش داد و آنگاه از شیرش گرفت و با خوشحالی او شادمان بود و با گریه او اندوهگین». «ای خلیفه! پیشوای عادل سرپرست یتیمان و خزانه دار بی چیزان است، کوچکشان را بپرورد و بزرگشان را آب و نان دهد». «ای خلیفه! پیشوای عادل مانند قلب است در میان اعضای بدن، با سلامت قلب اعضای بدن سلامتی یابند و با بیماری قلب اعضای بدن تباه شوند». «ای خلیفه! پیشوای عادل میان خدا و خلق قرار دارد، کلام خدا را میشنود و به آنان میشنواند، به خدا مینگرد و آنان او را مینگرند، از خدا کسب هدایت میکند و هدایتشان مینماید». «ای خلیفه! مرگ و حساب پس از آن را به یاد داشته باش که پیرو و یار و یاوری نخواهی داشت، پس برای پس از مرگ و آن هراس بزرگ خود را آماده کن.» «ای خلیفه! بدان که تو را در آنجا خانهای غیر از خانه دنیاست، در آن خانه برای همیشه قرار خواهی یافت و دوستانت از تو جدا خواهند شد، تو را در گورت تنها رها کرده و خواهند رفت، برای آنان روزی که مرد از برادر و مادر و پدر و همسر و فرزندانش فرار می گند توشه ای بیندوز.» «ای خلیفه! بیاد آور هنگامی که آنکه در گورهاست برانگیخته شود و آنچه در سینههاست گرد آورده شود، رازها آشکار گردد و پرونده اعمال، کوچک و بزرگ کارها را در خود گرد آورده باشد.» «ای خلیفه! پس هم اکنون که هنوز اجل نرسیده و امید رستگاری قطع نگردیده و فرصت داری، در میان بندگان خدا به گونه نادانان حکومت مکن و به گونه ستمگران بر آنان حاکم مباش، و مستکبران را بر مستضعفان مسلط نکن، چرا که آنان در قبال مومنی عهد و پیمانی ندارند که در نتیجه با این کار بر وبال خود بیفزایی و وزنههای سنگین گناه خود و دیگران را بر گردن بکشی، کسانی که در حول و حوش تو و در سایه حکومت تو از ناز و نعمت برخوردار می شوند و تو را فریب ندهند، آنان که شسته رفتههای دنیویشان را با از بین بردن طیبات اخروی تو میخورند تو را گول نزنند، به قدرت امروزت نگاه مکن، به قدرت فردایت بنگر که در دام مرگ گرفتار آمدهای و از تو کاری ساخته نیست، در محضر خداوند و در میان فرشتگان و پیامبران و رسولان حاضر گشتهای، روزی که چهرهها در برابر عظمت حق تعالی به خاک می افتند.» «ای خلیفه! من اگرچه آن گونه که خردمندان پیش از من موعظه کردهاند مواعظم را ابلاغ نکرده ام، اما در مورد تو از روی دوستی و نصیحت، در موعظه کوتاهی نکردهام، پس نامهام را نزد خویش نگه دار و چون نسخه ای شفابخش از پزشکی داروهای هرچند تند و تلخ آن را بکار بر، چرا که در انجام آن امید سلامتی و تندرستی است. درود بر تو ای خلیفه و رحمت و برکات خداوند».[1] نکات اساسی این نامه –به نوشته دکتر عبدالرحمن بدوی- عبارتند از: 1. عدالت مهمترین صفت پیشوا است، ولی عدلی آمیخته با رحمت پدرانه. 2. پیشوا باید پیش و پس از هرکس دیگر، پیرو احکام خداوند باشد زیرا اگر او پیروی نکرد، پس رعایا سزاوارتر به عدم رعایت آنها هستند. 3. اصلاح حال رعیت به اصلاح حال پیشوا بستگی دارد و فساد حال رعیت به فساد حال پیشوا، پس پیشوا در همان حال که مسئول رفتار و کردار خویش است مسئول رفتار همه رعایا نیز میباشد، بنابراین چه مسئولیتی بزرگتر از این. 4. این مسئولیت بیشتر در گزینش و گماردن والیان آشکار می شود، هر خطائی را که والیان و عمال پیشوا مرتکب شوند نخستین کسی که مسئول خطای آنان می باشد پیشوا است، بنابراین بر پیشوا واجب است که مستکبران را بر مستضعفان نگمارد زیرا آنان مراعات حال بندگان خدا را نمیکنند و در کردار و احامشان خداوند را در نظر ندارند، پس هرگاه پیشوا فردی از مستکبران را بکار گمارد، علاوه بر گناهان خود، باید گناهان او را نیز به گردن بگیرد.[2] حسن بصری خواهان آن بود که حاکم عادل باید زهد مطلق داشته باشد و پیامبر اسلام (ص) را مثال میزد و میگفت: «و چون خداوند محمد(ص) را برانگیخت، مردم خودش و اصل و نسبش را میشناختند، خداوند فرمود: این پیامبر من است، این برگزیده من است، از سنت و راه ورسم او پیروی کنید. به خدا سوگند در نهایت سادگی و پارسائی میزیست، بر زمین مینشست و غذایش را بر زمین می نهاد، پوشاک درشت می پوشید و الاغ پشت برهنه سوار میشد...»[3]
+ نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 19:57  توسط رامین ناصح
|
حسن بصری برای فقیهنمایان ارزش زیادی قائل نبود، بلکه حتی آنان را نفی میکرد. ابونعیم اصفهانی از قول عمران قصیر نقل میکند که گفت: از حسن مسئلهای فقهی پرسیدم و گفتم فقیهان چنین و چنان می گویند. حسن گفت: آیا فقیهی را به چشم دیده ای؟! همانا فقیه کسی است که پارسا در دنیا و بینا در دینش باشد باشد و پیوسته پروردگارش را عبادت کند.[1] «فرقد سبخی» سخنان تند حسن بصری علیه فقیهان را نقل کرده است. ابوطالب مکی می گوید: فرقد سبخی از حسن بصری مسئله ای فقهی پرسید، حسن جوابش را داد.فرقد گفت: ای ابوسعید! فقیهان در این مسئله مخالف تو هستند. حسن گفت: مادرت به عزایت بنشیند ای فریقد!! آیا فقیهی به چشم دیدهای؟! همانا که فقیه پارسا در دنیا و خواهان آخرت و بینا در دینش می باشد و پیوسته عبادت خدا کند و پرهیزکار باشد و حافظ ناموس و امین اموال و پند گوی مسلمان باشد.[2]
+ نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 19:56  توسط رامین ناصح
|
پائولو کوئلیو نویسنده آینده نگر معاصر، در کتاب «قصههایی برای پدران، فرزندان، نوهها» حکایتی زیبا و آموزنده درباره حسن بصری تعریف میکند. در اینجا، این حکایت را عینا برای خوانندگان که میدانم اکثرا از طرفداران کوئلیو هستند، نقل میکنم: یکی از مریدان حسن بصری عارف بزرگ دربستر مرگ از او پرسید: مولای من استاد شما که بود؟ حسن بصری پاسخ داد: صدها استاد داشتم و نام بردنشان ماهها و سالها طول می کشد و باز شاید برخی را از قلم بیندازم. حسن کمی اندیشید وبعد گفت: در واقع مهمترین امور را سه نفر به من آموخت. اولین استادم یک دزد بود در بیابان گم شدم و شب دیر هنگام به خانه رسیدم کلیدم را پیش همسسایه گذاشته بودم و نمی خواستم آن وقت شب بیدارش کنم سرانجام به مردی برخوردم از او کمک خواستم و او در چشم بر هم زدنی در خانه را باز کرد؛ حیرت کردم و از او خواستم این کار را بر من بیاموزد، گفت کارش دزدی است اما آنقدر سپاسگزارش بودم که دعوت کردم شب در خانهام بماند ، یک ماه نزد من ماند هر شب بیرون میرفت و می گفت: میروم سر کار ، به راز و نیازت ادامه بده و برای من هم دعا کن.و وقتی بر میگشت می پرسیدم چیزی بدست آورده ای یا نه؟ با بیتفاوتی پاسخ می داد امشب چیزی گیرم نیامد اما انشاء الله فردا دوباره سعی خواهم کرد. مردی راضی بود و هرگز او را افسرده و ناکام ندیدم. هر گاه مراقبه میکردم و هیچ اتفاقی نمیافتاد، به یاد جملات آن دزد افتادم امشب اگر چیزی گیرم نیامد انشاء الله فردا دوباره سعی خواهم کرد. - نفردوم که بود؟ نفردوم سگی بود می خواستم از رودخانه آبی بنوشم که آن سگ هم از راه رسید و تشنه بود هر بار که نزدیک اب میرسید سگ دیگری را در اب می دید که البته چیزی نبود جز بازتاب تصویر خودش سگ می ترسید و عقب می کشید سرانجام به خاطر تشنگی بیش از حد تصمیم گرفت با این مشکل روبرو شود خود رابه داخل آب انداخت و تصویر سگ دیگر محو شد. و سومین استاد من دختر بچهای بود با شمع روشن که به طرف مسجدی میرفت، پرسیدم خودت شمع را روشن کردهای؟ دخترک گفت بلی؛ برای اینکه به او درسی بیاموزم گفتم دخترم قبل از اینکه روشنش کنی خاموش بود میدانی شعله از کجا آمد؟ دخترک خندید شمع را خاموش کرد و از من پرسید: جناب میتوانید بگویید شعله ای که الان اینجا بود کجا رفت[1]؟!! در آن لحظه بود که فهمیدم چقدر ابله بودهام. کی شعله خرد را روشن می کند، شعله کجا می رود، فهمیدم که انسان مانند آن شمع در لحظات خاصی آن شعله را در فلبش دارد و هرگز نمی داند چگونه روشن میشود.از آن به بعد تصمیم گرفتم با محیط پیرامونم و دیدهها ارتباط پیدا کنم. درختها، جنگلها، رودخانهها، مردها، زنها... من در زندگیم هزاران استاد داشتم....همیشه اعتماد کردم که آن شعله که هر وقت از او بخواهم روشن شود من شاگرد زندگی بودم و هنوز هم هستم. آموختم که از چیزهای بسیار ساده و بسیار غیر منتظره بیاموزم مثل قصههایی که پدران برای فرزاندان خود می گویند.
+ نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 19:53  توسط رامین ناصح
|
یکی از سخنان بجای مانده از حسن بصری مرا به فکر فروبرد. وی همواره به یارانش میگفت: «هاتوا بنشر النور»[1] (بیایید روشنایی را گسترش دهیم!)» این جمله سه کلمهای معنایی بس ژرف دارد. هر انسان هنگامی که درکی صحیح از معنویت و سیمای فلسفی زندگی پیدا میکند، موظف است که این درک را در میان مردم گسترش دهد. هر انسان میتواند «مجرای عشق الهی» باشد و روشنایی را از بالا گرفته، و در میان انسانها منتشر کند. اینجاست که حافظ میفرماید: من که ره بردم به گنج حسن بیپایان دوست صد گدای همچو خود را بعد از این قارون کنم! برای منتشر کردن این روشنایی، باید این سه آیتم را که «ساتیا سای بابا» تاکید فرموده، در دستور کار خود قرار دهیم: 1. کاستن از دردها و رنجهای جسمی انسانها، 2. کاستن از رنجها و آلام روحی انسانها، 3. کمک به انسانها برای کسب پیشرفت معنوی. یک نکته انحرافی که میتواند ما را از پرداختن به این وظیفه مهم بازدارد، اینست که بعضا تصور میکنیم انسانی که میخواهد روشنایی را گسترش دهد و اندیشههای نیک و انسانی را همنوعان خود منتقل سازد، خود او میبایست از نظر معنوی به درجات بالایی از کمال رسیده باشد. ولی حسن بصری این مسئله را رد میکند. به او گفتند که کسی میگوید مردم را دعوت به معنویت نکنید تا زمانی که خودتان را پاک نکرده باشید. حسن گفت: «شیطان در آرزوی هیچ چیز نیست، مگر در آنکه این کلمه را در دل ما آراسته کند تا در امر به معروف و نهی از منکر بسته شود.[3] این ایده صحیح است که «برای تغییر دادن جامعه لازم است که نخست خود را تغییر دهیم.»[4] ولی لازم نیست ابتدا این راه را تا پایان برویم و بعد از آن به اصلاح جامعه بپردازیم. هر انسانی که به سطحی از آگاهی برسد، میتواند به نوبه خود یک اصلاح گر باشد، و در این تلاش و تکاپو برای خدمت به همنوعان و آگاه کردن آنها، خود نیز مدارج کمال معنوی را طی کند. یک پزشک اگر خودش نیز بیمار باشد، باز هم میتواند بیماران را معالجه کند. پس: «بیاییم روشنایی را گسترش دهیم...» یا علی مدد!
+ نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 19:52  توسط رامین ناصح
|
1. ابن ابی الحدید، عز الدین ابوحامد عبدالحمید بن هبه الله مدائنی معتزلی، شرح نهج البلاغه، تحقیق ابوالفضل ابراهیم، قاهره: دار احیاء الکتب العربیه، 1378هـ. 2. ابن اثیر، عز الدین علی بن محمد جزری (م.630)، تاریخ کامل، ترجمه دکتر سید محمد حسین روحانی، ط2، تهران: اساطیر، 1374ش. 3. ابن الجوزی، حافظ ابوالفرج عبدالرحمن بن علی حنفی (م.597)، آداب الحسن البصری، دریافت شده از سایت المکتب (www.almaktanb.com) 4. ــــــــــــــــــــــــــــــ، سیره عمر بن عبدالعزیز، دریافت شده از سایت المکتب (www.almaktanb.com) 5. ابن حجر، امام حافظ احمد بن علی عسقلانی (م.852)، الاصابه فی تمییز الصحابه، مصر: مکتبه السعاده، 1323هـ. 6. ــــــــــــــــــــــــــــــ، تهذیب التهذیب، هند: مطبعه مجلس دائره المعارف النظامیه، 1325هـ. 7. 8. ابن سعد، الطبقات الکبری، دریافت شده از سایت صید الفوائد (www.saaid.net) 9. ابن عبدربه، العقد الفرید، دریافت شده از سایت صید الفوائد (www.saaid.net) 10. ابن عربی، الفتوحات المکیه، تحقیق و تعلیق عثمان یحیی، ط2، قاهره: الهیئه المصریه العامه للکتاب، 1405هـ. 11. ابن ندیم، ابوالفرج محمد بن اسحاق وراق (م.385)، الفهرست، دریافت شده از سایت صید الفوائد (www.saaid.net) 12. ابوطالب مکی، قوت القلوب، قاهره: مطبعه الحلبی، 1961م. 13. ابونعیم، احمد بن عبدالله اصفهانی (م.430)، حلیه الاولیاء و طبقات الاصفیاء، مصر: مکتبه الخانجی، 1351هـ. 14. اعظم کاکوئی، کوکب، مقتدای عارفان در نگاه خاتم پیامبران، ط1، تهران: سنائی، 1377ش. 15. الهامی، داود، امامان اهل بیت در گفتار اهل سنت، تهران: مکتب اسلام، 1377ش. 16. الهی، نور علی، برهان الحق، ط8، تهران: جیحون، 1373ش. 17. بناکتی، محمد، تاریخ بناکتی، به کوشش دکتر جعفر شعار، ط2، تهران: انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، 1378ش. 18. تابنده، دکتر نور علی (مجذوبلعیشاه)، «نکاتی درباره حسن بصری»، سایت سلطانعلیشاهی soltanalishahi2.blogspot.com 19. تقی زاده انصاری، بدر، علی بزرگمرد جاودانه تاریخ، ط1، تهران: کوثر، 1376ش. 20. جاحظ، ابوعثمان عمرو بن بحر کتانی بصری (م.255)، البیان و التبیین، تحقیق عبدالسلام محمد هارون، قاهره: مکتبه الجاحظ، 1368هـ. 21. زرکلی، خیر الدین (م.1396)، الاعلام قاموس تراجم لاشهر الرجال و النساء من العرب و المستعربین و المستشرقین، ط9، بیروت: دار العلم للملایین، 1989م. 22. زرین کوب، دکتر عبدالحسین، ارزش میراث صوفیه،ط12، تهران: امبیرکبیر، 1385ش. 23. سهروردی، شیخ الاسلام ابوحفص عمر بن محمد بکری شافعی (م.623)، عوارف المعارف، ترجمه ابومنصور بن عبدالمومن اصفهانی، به اهتمام قاسم انصاری، ط2، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، 1374ش. 24. شیبی، دکتر کامل مصطفی، همیستگی میان تصوف و تشیع، دریافت شده از سایت آذرخش (www.azarakhsh.net) 25. صدوق، شیخ محمد بن حسین بن بابویه قمی (م.382)، الامالی، بیروت، موسسه الاعلمی للمطبوعات، 1400هـ. 26. طبرسی، ابومنصور احمد بن علی بن ابیطالب (قرن 6)، الاحتجاج علی اهل اللجاج، ترجمه و تحشیه حسن مصطفوی، ط3، تهران: سنائی، [بیتا]. 27. عطار، شیخ فرید الدین محمد بن ابیبکر نیشابوری، تذکره الاولیاء، ط3، تهران: صفی علیشاه، 1375ش. 28. 29. قمی، شیخ عباس محدث، تتمه المنتهی در وقایع ایام خلفاء، تصحیح علی محدث زاده، تهران: کتابخانه مرکزی، 1333ش. 30. قندوزی، ابراهیم، ینابیع الموده، دریافت شده از سایت المکتب (www.almaktanb.com) 31. متقی، علامه علاء الدین بن حسام الدین هندی (م.975)، کنز العمال فی سنن الاقوال و الافعال، تصحیح شیخ صفوه السقاء، ط5، بیروت: موسسه الرساله، 1405هـ. 32. مجلسی، ملا محمد باقر بن محمد تقی (م.111)، بحار الانوار الجامعه لدرر اخبار الائمه الاطهار، تصحیح حاج محمد باقر محمودی، ط1, تهران: وزارت ارشاد، 1365ش. 33. مزی، حافظ یوسف بن عبدالرحمن (م.742)، تهذیب الکمال فی اسماء الرجال، به کوشش بشار عواد معروف، بیروت: 1984م. 34. مستملی، امام ابوابراهیم اسماعیل بن محمد، شرح التعرف لمذهب التصوف، با مقدمه و تحشیه محمد روشن، ط1، تهران: اساطیر، 1365ش. 35. مسعودی، ابواالحسن علی بن حسین مروج الذهب و معادن الجوهر، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ط6، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، 1378ش. 36. مطهری، استاد مرتضی، خدمات متقابل اسلام و ایران، دریافت شده از سایت آذرخش (www.azarakhsh.net) 37. معین، فرهنگ فارسی، ط9، تهران: امیرکبیر، 1375ش. 38. ناصح، رامین، در حریم عشق (هفتاد حکایت پند آموز و ایمان افروز از زندگانی پیشوایان معنوی)، ط1، اهواز: کانون آینده نگری ایران، 1384ش. 39. ــــــــــــــــــــــــــــــ، دغدغههای انسان آینده نگر، ط1، اهواز: کانون آینده نگری ایران، 1385ش. 40. نصر، حسین، «تشیع و تصوف»، در سایت پرس و جو (www.porsojoo.com) 41. هاشمی، سید مهدی، فاطمه زهرا در کلام اهل سنت، ط2، قم: حربا، 1383ش. 42. هجویری، ابوالحسن علی بن عثمان جلابی غزنوی، کشف المحجوب، تحقیق و. ژوکوفسکی، با مقدمه قاسم انصاری، ط5، تهران: طهوری، 1376ش.
+ نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 19:51  توسط رامین ناصح
|
|
|